۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

صد و پنجاه سالگی مترو

دو سه روز پیش صد و پنجاهمین سالگرد تاسیس مترو (آندرگراند یا تیوب) بود. دقت کرده ام خود انگلیسی ها در مورد آندرگراند (و به طور کلی حمل و نقل عمومی شان) همیشه گله مندند و زیاد غر می زنند. از اینکه گاهی خرابی و تاخیر پیش می آید و بنابراین اینها وسایل قابل اعتمادی نیستند. از اینکه به خصوص در ساعت های پر رفت و آمد (rush hour) شلوغ می شوند. اما در ضمن همین انتقادها و غر زدن ها، می شود آوای غرور و افتخار را هم در پس کلامشان شنید.

واقعیت اینکه تا به حال چند بار برای من هم پیش آمده که کار داشته باشم و قطاری که در آن هستم با مشکل و تاخیر مواجه شود، و دست آخر هم مجبور بشوم پیاده شوم و خط را عوض کنم، مسیر را دورتر کنم، یا بقیه راه را با اتوبوس بروم. پیش آمده، اما نه آن قدر که احساس کنم بهتر است خودم در این شهر ماشین داشته باشم. 

دیروز سوار یکی از قطارهای خطوط ویکتوریا بودم که راننده قطار هوس کرده بود همه پیام های ضبط شده را برای مسافران پخش کند. در طول مسیر یکی یکی همه اینها را شنیدم:
Keep clear of closing doors
There are beggars operating on this train, please don't encourage their action by supporting them.
...Please take your litter with you!
...Please don't leave any of your luggage unattended...
unattended items may be destroyed...

چند وقت پیش هم یکی از راننده های قطار (لوکومتیوران! خلبان!..) احساس وظیفه می کرد که هر ثانیه مسافران را در جریان خبرها قرار بدهد و با لحن «خلبان با شما صحبت می کنه» اعلام می کرد:
Ladies and gentlemen, we are kept here for a red signal and waiting. Sorry for the delay it may cause to your journey! We will be moving by twenty seconds(!!) or so! This train is about to depart, keep clear of the closing doors! Mind the closing doors!
و بعد هم حرکت می کرد تا ایستگاه بعدی که به پیام های ضبط شده ای که اسم ایستگاه را پخش می کرد هم اکتفا نمی کرد و باز خودش اسم ایستگاه را اعلام می کرد و ادامه ماجرا.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

دانشگاه های انگلیس چطور نمره می دهند

از آنجایی که همچنان کار ورقه های پایان ترم در جریان است، فکر کردم تجربه ام را از سیستم نمره اینجا بنویسم. 

نمره هر درس در اینجا درصدی است. اما چون من تا به حال اینجا نمره نگرفته ام و تحصیلاتم در این کشور نبوده، ترم اولی که نمره می دادم دچار مشکل شدم. فکر کرده بودم ورقه ای که تئوری های مورد بحث را درست دریافته باشد به هر حال نمره ای بالای پنجاه می گیرد و اگر خوب آن را توضیح داده باشد می شود هشتاد. تازه این در حالی بود که با کلی شگفتی فهمیده بودم نمره بالاتر از هشتاد به کسی نمی دهند. یعنی از قبل فکر نود و صد را کلا از سرم بیرون کرده بودم.
در نتیجه تعداد زیادی نمره بالاتر از هفتاد داشتم و تعدادی شصت و چند تایی هم پنجاه. این موضوع کمی دردسرساز شد و موقع بازبینی، تقریبا همه آنها را تغییر دادند و نمره ها را پایین آوردند. یعنی حتی نمره هفتاد و پنج من را تبدیل کردند به پنجاه و هفت! بگذریم که چقدر به اعتماد به نفس من صدمه خورد :)، اما ترم بعد کاملا سیستم آمد دستم و همه چیز درست شد. 
اینجا فرض بر این است که نمره دانشجو متوسط خواهد شد. یعنی اگر تمام کارهایی که از او خواسته شده انجام دهد، در باند پنجاه یا شصت نمره خواهد گرفت. اگر بیش از آنچه خواسته شده انجام دهد در باند هفتاد خواهد بود. اگر مقاله در سطح مقاله یک ژورنال اکادمیک باشد بین هشتاد و نود (معمولا کمتر از هشتاد و پنج) نمره می دهند. از آن طرف هم اگر کمتر از آنچه خواسته شده انجام شده باشد، باند چهل نمره می گیرد و اگر نوشته اش علاوه بر اینکه ربط منطقی ندارد خیلی هم کوتاهتر از آنچه خواسته شده باشد، بالای سی و پنج خواهد گرفت.
پایین تر از سی و پنج نمره ردی است. معمولا کسی پایین تر نمی گیرد مگر اینکه کارش کپی پیست بدون ذکر منبع باشد، در آن صورت صفر خواهد گرفت. اگر کپی پیست با منبع باشد همان رده سی را خواهد گرفت.
بر اساس تجربه ممکن است یک نفر بالای هشتاد بگیرد و یک نفر پایین چهل. دو سه نفر ممکن است رده چهل و هفتاد بگیرند. بقیه هم همان پنجاه و شصت می شوند.
بالای هشتاد=distinction
بالای هفتاد=first class
بالای شصت=upper second
بالای پنجاه=lower second
بالای چهل=third
بین سی و پنج و سی و نه=borderline fail
زیر سی و پنج=fail


۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

سنجاب کوچولوها


دو سه ماه پیش دو تا سنجاب توی درخت روبروی پنجره آشپزخانه ما لانه درست کردند. درخت هنوز برگ داشت ولی برگهایش زرد شده بودند. نمی دانم چه درختی است ولی از آنهایی است که فقط برگ دارد و آخر پاییز دانه هایش هم همراه برگ می ریزند. سنجاب ها تند و تند دانه ها را از شاخه ها می چیدند و می بردند در لانه شان که پر از برگهای پاییزی بود. 
همان وقت ته ظرف آجیل را که چند تا گردوی خرد و دو سه تا کشمش و یکی دو تا پسته بسته داشت گذاشتم سر دیوار بالکن که اگر خواستند ببرند. ندیدم آمدنشان را ولی اول گردوها و پسته ها رفت، و فردا کشمش ها هم ناپدید شدند. 
حالا دیروز چهار تا بچه سنجاب روی شاخه های همان درخت دنبال هم کرده بودند. نمی دانم سی و نه ثانیه فیلمی که ازشان گرفتم قابل دیدن هست یا نه ولی مثل بچه گربه ها دنبال هم می کردند و با دم هم بازی می کردند و از این درخت و این شاخه به آن شاخه می پریدند.
امیدوارم بتوانید فیلمش را ببینید. نشاط شان مسری است.

داونتون ابی

قرن بیستم تازه آغاز شده و تمام تغییرات اساسی و پیشرفت های تکنولوژیک و همچنین مصیبت های جدید را با خود به همراه می آورد. سریال داونتون ابی در چنین زمانی داستانش شکل می گیرد. 
همه چیز در یک «خانه» (یا شاید بهتر باشد بگوییم قصر، مجموعه مسکونی، روستا!) در شمال انگلیس اتفاق می افتد، اما اتفاقات آن منعکس کننده رویدادهای اساسی آن تاریخ است. از تغییرات ساختاری جامعه گرفته تا مصیبت های عمومی مثل جنگ جهانی. دغدغه های اعضای این خانه که نامش داونتون ابی است دغدغه های ساده زندگی ثروتمندان نیست، چون اعضای خانه دو سری هستند. یکی آنهایی که مالک آن هستند، و دیگرانی که در آن کار می کنند و بدون آنها زندگی در چنین خانه ای غیر ممکن است. 
تفکرات و ایدئولوژی جدید به خانه رسوخ کرده و دختر وسطی ارل گرنتام انقلابی شده و عاشق راننده که او هم انقلابی و ایرلندی ست شده است...برای خانواده پیدا کردن یک وارث مساله اساسی است...بعد از مدتی جنگ همه خانه را به یک اندازه درگیر می کند و در مقابل آن همه شریک مصیبت هایش می شوند، آن هم به مساوات...و بعد از مدتی سیستمی که بر مبنای زمین داری بنا شده دیگر جواب نمی دهد و مالکانی از قبیل ارل گرنتام در معرض ورشکستگی قرار می گیرند. یا باید تن به تغییرات و مدرن کردن سیستم شان بدهند، یا نابود می شوند. 
دیدن این مجموعه را به کسانی که دنبال سریال دیدنی و خوب می گردند توصیه می کنم. سه سری یا سیزن از این مجموعه تا به حال پخش شده که هر سه دیدنی و جذاب است.



از بین تمامی عکسهای زیبای این سریال عکس بالا را انتخاب کردم چون سلسله مراتب جامعه مورد بحث را به خوبی نشان داده. در راس هرم سمت راست ارل گرنتام و درست بعد از او مادرش و بعد اعضای خانواده دیده می شوند. در راس سلسله مراتب سمت چپ که مربوط به خدمتکاران است آقای کارسون و بعد خانم هیوز و بعد سایرین به ترتیب مقامشان دیده می شوند. 

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

حس خوب موفقیت


باز هم موضوع ورقه ها!

ورقه های بچه ها را معمولا بر اساس کلاس شان بین ما تقسیم می کنند، که هر کسی ورقه دانشجوی خودش را بگیرد. اما گاهی به خاطر مسائلی از جمله کمبود وقت کارمندی که ورقه ها را پرینت می گیرد و تقسیم می کند، مجبور می شوند بر اساس تعداد و به ترتیب حروف الفبا اوراق را تقسیم کنند. در این صورت تعدادی از ورقه ها به طور شانسی مربوط به دانشجویان خودم می شود و بقیه مربوط به بقیه دوستان. 

امروز لنا که یکی از لکچررهای این درس است برایم ایمیلی نوشته که در مورد دانشجوی خاصی که در کلاس من بوده بپرسد. نوشته ورقه اش فوق العاده است و می خواستم مطمئن بشوم که این ورقه به این دانشجو می خورد یا اینکه نکند آن را خریده باشد! :)

ناگفته پیداست که قند توی دلم آب شد! نه اینکه ورقه خوب او محصول کار من باشد، خودش دختر فوق العاده ای است و کلی مطالعه دارد و قبل از ارسال ورقه اش در مورد تنظیم خطوط کلی مقاله اش با من مشورت کرد. همان وقت به او گفتم که ساختار مقاله اش عالی است. نمره اش حاصل زحمت خالص خودش است. 

ولی همه اینها باعث نمی شود که حس خوشایند موفقیت به سراغم نیاید! خوب حسی است.

پیوست: در مورد مقاله ای که درصد مشابهتش خیلی زیاد بود هم با لنا مشورت کردم. جوابش این بود:

I think you should tell the student that he shouldn't rely too much on one source - he should be demonstrating his own ideas and arguments. If he references correctly, it's not plagiarism, but he needs to paraphase more and read more widely. I would give a low(ish) score for originality  but would reward the effort and give advice on what to do next time.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

سرگشتگی در «سال نو»


امروز بسان معمول رفته بودم سوپر محله که لبنانی است. فروشنده که به سبب مراجعات مکرر، آشنایی مختصری یافته ایم سال نو را تبریک گفت. من هم به رسم ادب تبریک گفتم : 
Happy new year. However I don't feel it!
دلیلش را پرسید. گفتم:
Our new year is in March. When winter ends and spring comes. I'm used to that one. All my nostalgia lies there. 
از فروشنده پرسیدم:
Do you celebrate?
پاسخ داد:
Yes. I'll go out with my friends for drinks. It's fun....

من در آنجا به یاد قطعه ای از آن شعر اخوان ثالث افتادم که می گوید:
"کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند"
 متن بالا ماجرای امروز است که همسرم برای کسی بازگو کرده بود و بنا به درخواستم در اختیار من هم گذاشت. 
راستش امسال بیش از تمام سالیان گذشته تجربه سرگشتگی در تقویم (و هویت) را نزد هموطنانم می بینم. به یاد ندارم هیچ سالی این قدر حساسیت در مورد کریسمس (جشن گرفتن یا نگرفتن آن) و سال نوی میلادی (تبریک گفتن یا نگفتن آن) و تاکید و یادآوری عید ما که نوروز است (با وسواسی که اگر نباشد انگار هراس داریم که فراموشش کنیم) دیده باشم. خود من بیش از هر چیز نیازمند بهانه ای هستم که کمی شادی را به خودم و خانواده ام یادآوری و «تحمیل» کنم. حتی تا همین قبل از کریسمس فکر می کردم ناملایمات روزگار باعث شده که خیلی ها به دنبال فرصت های شادی باشند. 
اما آنچه می بینم نشانه مساله دیگری است. این روزها بازار تبریک ها داغ است. همین طور بازار نفی و نهی تبریک ها. بعضی ها از اینکه تبریک بشنوند حتی ناراحت می شوند و انگار به غرور ملی شان بر می خورد. نمونه ها زیادند. کافی است نگاهی به شبکه های اجتماعی بیندازیم. اما شنیدن چنین آهنگ هایی هم در همین زمینه خالی از لطف نیست. 
چنین حساسیت هایی از نظر من به دو مساله اساسی و مرتبط باز می گردد که نشانگرهای اجتماعی و فرهنگی اش به شکل های مختلف دارند اعلام خطر می کنند. یکی از این دو، مساله هویت (identity) است. انگار چه در ایران باشیم چه در هر جای دیگر، هویت خود را، هویتی که با آن بزرگ شده ایم و خود را به آن شکل ساخته ایم و آراسته ایم، در معرض خطر می بینیم. بنابراین جشن دیگری را جز جشن ها و آیین های هویتی خود، بر نمی تابیم. 
دوم مساله "displacement" است که هر چند در عنوان این مطلب «سرگشتگی» را با آن معادل گرفته ام، اما باز هم به نظرم به خوبی نمی تواند مفهوم دیسپلیسمنت را برساند. 
منظور این است که در «جا»ی خود، در «مکان» خود قرار نگرفته باشیم، بلکه جایگاه مان نامناسب و نامتناسب با خودمان باشد. ممکن است حتی در وطنی که هرگز آن را ترک نکرده ایم دچار این سرگشتگی شویم وقتی دیگر مناسبات آن آنقدر به هم ریخته باشد که نتوانیم به آن احساس تعلق کنیم، یا اینکه محیط مان ما را از خود نداند. درست مثل همان «شهریار شهر سنگستان» اخوان ثالث که در وطن خویش غریب شده بود.
باری... سال جدید میلادی با یک حس دردناک بحران هویت و سرگشتگی آغاز شد. تا ببینیم نوروز برایمان چه به همراه خواهد آورد. 

دزدیاب مقاله های آکادمیک!

سی چهل تا مقاله که کار نهایی کلاس بوده آورده ام که در تعطیلات نمره بدهم. قرار شد این ترم به طور آزمایشی بعضی از درس ها به صورت آنلاین تصحیح بشوند و بعضی دیگر (از جمله کلاس من) دستی و کاغذی. 
روند کار به این صورت است که اول، مقاله با نرم افزار «ترن ایت این» (turn it in) با تمام منابعی که روی اینترنت هستند مطابقت داده می شود که اگر کار از جایی کپی-پیست شده بود مچ دانشجو گرفته شود! نرم افزار آنلاین که این روزها به مناسبت آخر ترم بودن سرش خیلی هم شلوغ است، گزارشی ارائه می کند که در آن گفته شده چند درصد از کار مال خود دانشجوست و چند درصد آن با منابع مختلف مشابهت دارد. 
اگر درصد مشابهت بالای بیست باشد، کار به طور دقیق تری باید بررسی شود که برای مثال نقل قول های مستقیم داخل گیومه را از گزارش حذف کنیم و ببینیم باز هم مشابهت بالاست یا مشکل رفع شده. اگر واقعا بیست درصد (یا بسته به حساسیت استاد مربوطه مثلا ده درصد) کار به خاطر نقل قول مستقیم مشابهت داشت، باز هم به عنوان «آکادمیک میسکنداکت» (academic misconduct) نمره مفصلی از دانشجو کم می شود. اما اگر مشابهت حتی با تغییر کلمات و مقداری از ساختار جمله به اندازه ای بود که نرم افزار آن را تشخیص داده باشد، اما منبع ذکر نشده باشد، برخورد بدون گذشتی با دانشجو می شود و نمره اش می شود صفر. برای بار اول یک تعهد کتبی از او می گیرند که دیگر مرتکب plagiarism نمی شود. و دفعات دوم و سوم معلق و اخراج خواهد شد.

این را هم اضافه کنم که نمره دانشجو دست یک نفر نیست. من که نمره ام را بدهم، استاد بالاتر ورقه ها را بازبینی می کند (و ترم اولی که درس می دادم نود درصد نمره هایی که داده بودم را تغییر دادند و به مراتب پایین تر آوردند). و باز هم این آخر کار نیست. در مرحله بعد استادی خارج از دانشگاه (external examiner) دوباره آن را بازبینی می کند که نمره دهی عادلانه باشد. 

برای مردود کردن یک نفر به خاطر دزدی مطالب، ادعای استاد کافی نیست. باید کپی اصل مقاله یا متن اریجینال به همراه قسمت های هایلایت شده مشابه در هر دو متن  به عنوان سند ضمیمه شود. 

حالا من مانده ام و دانشجویی که پنجاه و شش درصد متنش اشکال دارد. می بینم سعی کرده متن اصلی را تغییر بدهد. سعی کرده وسط پاراگراف ها مطالب و شواهد دیگر هم بیاورد. ولی باز هم... پنجاه و شش درصد کار! چه کنم؟!