۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

چگونه کتاب های سخت را بخوانیم :)

بریجیت یکی از هم دوره ای هایم است. آرشیتکت است و برای تزش دارد روی موضوع پارک ها به عنوان فضای عمومی در لندن کار می کند. از آنجایی که تازه با متون جامعه شناسی برخورد پیدا کرده، درک پاره ای از مفاهیم برایش خیلی مشکل است. از جمله با بوردیو، فوکو، و هابرماس مشکل دارد. زمان هم که محدود است. بنابراین به یک سری راه حل رسیده که خالی از لطف نیست:
۱- اولین فکری که به ذهنش رسید خریدن سری کتابهای «به زبان ساده» بود. گفت «وقتی نوجوان بودم یک «مارکس به زبان ساده» خواندم که همراه با کارتون و شبیه کمیک استریپ او و افکارش را به من معرفی کرد. برای من از همه جا بی خبر این کتابهای به زبان ساده خیلی مفید هستند.» برای همین یکی یک کتاب فوکو، بوردیو، و هابرماس به زبان ساده خریده بود و خیلی راضی بود.
۲- کشف بعدیش سخنرانی های اینها به خصوص فوکو در یوتیوب بود. گفت: «اولا که نمی دانی کدام کتاب را باید بخوانی، بعد هم وقتی شروع می کنی هیچ سر در نمی آوری. ولی وقتی خودش دارد حرف می زند آدم می فهمد موضوع چیست و حالا باید کدام کتابها را خواند.»
۳- بعد دیگر جدی باید خود کتابها را می خواند. برای این کار به این نتیجه رسیده بود که بهتر است کتاب انتخابی را به گروه کتابخوانی محله پیشنهاد کند که با هم بخوانند. نتیجه این بود: «به گروه مادرانی که با هم کتاب می خوانیم گفتم این بار من کتاب معرفی می کنم. کتاب تنبیه و مجازات فوکو! بیچاره ها یک ماه با این کتاب کلنجار رفته بودند. آن هم گروهی که کتاب قبلی که با هم خوانده بودیم مزخرفی مثل «شیدز آو گری» بود. البته دروغ چرا! به نظرم اصلا هم مزخرف نبود!»
۴- حالا قرار است در دفتر جدید جایمان را کنار هم انتخاب کنیم که بتوانیم در مورد کتابها بیشتر صحبت کنیم.

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

استخر

رختکن هایی که گفتم در دو طرف استخر قابل مشاهده اند
قرار است منتقلمان کنند به «استخر». ادامه ماجرای دفتر کار به این جا رسید که یک روز خانمی وارد دفتر شد و پرسید چند نفر معمولا اینجا کار می کنند، و آدرس ایمیل بقیه را از من گرفت. من آن روز تنها بودم. گفت می دانی قرار است دفترتان منتقل شود؟ گفتم بله ولی از این بابت خوشحال نیستم، هیچ کدام از دوستانم در این اتاق هم راضی و خوشحال نیستند. نشست و پرسید چرا؟ گفتم با ما در این مورد مشورت نشده و دوست داشتم اعتراضمان را به گوش کسانی که مسئول این تغییر هستند برسانم. گفت این کار درستی است ولی تصمیم گرفته شده و راهی برای تغییرش نیست متاسفانه. 
تا از دفتر رفت بیرون یک ایمیل زد که جلسه ای برای فردا ظهر گذاشته اند و همه بیایند در مورد دفتر جدید کار نظر بدهند. جلسه هم تکرار همان حرفها بود و بیشتر معرفی محل جدید بود. همه اعتراض داشتند ولی کاری نمی شد کرد. عده زیادی را استخدام کرده اند و جا کم دارند، بنابراین دفتر شش نفره ما را دارند تقسیم می کنند، و باز هم جا کم می آورند. 
آخر جلسه گفتند بیایید برویم محل جدید را ببینیم. دفتر جدید در یک ساختمان دیگر، آن طرف خیابان است. این ساختمان دیگر، یک ساختمان قدیمی صد و پنجاه ساله است که جزو میراث فرهنگی است و در تغییر دادن آن محدودیت دارند. دفتر جدید ما قبلا یک استخر بوده، یک استخر سرپوشیده. بعدها استخر را به کتابخانه تبدیل کرده اند، و حالا می خواهند با گذاشتن میزهای شش-هفت نفره تبدیلش کنند به دفتر کار دانشجویان دکتری. راستش تحت تاثیر فضای قدیمی اش و حس و حال استخری اش قرار گرفتم. در اطراف نیم طبقه بالا نرده های اصلی و اولیه ساختمان بود برای اینکه تماشاچی ها از آنجا نظارت کنند (معمولا والدین بر شنای بچه ها نظارت می کردند). و از همه بامزه تر رختکن های اطراف استخر بود که درهایش هم هنوز به همان شکل اولیه سرجایش بود، فقط توی رختکن ها را طبقه زده بودند تا مثل کتابخانه بشود. 
اسم این سالن هم همچنان «استخر» است. استخری که سال هزار و نهصد و هشت میزبان المپیک هم بوده.

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

آگاهی طبقاتی

معروف است که جامعه انگلیس یک جامعه طبقاتی است، و بدتر از آن اینکه مردم به این امر واقفند، و باز هم بدتر اینکه مردم هیچ کاری در جهت تغییر این نظام طبقاتی نمی کنند. این مساله ای است که برای مردم نقاط دیگر دنیا عجیب و غیر قابل درک است. من اینجا کاری ندارم که ریشه های طبقاتی شدن و طبقاتی ماندن این جامعه چیست و چرا رویکرد مردم به آن معمولا مثبت است (یا لااقل منفی نیست). اما می خواهم توصیفی از آنچه اینها «آگاهی طبقاتی» می خوانندش ارائه کنم.
طبقه بندی جامعه انگلیس به طور سنتی این طور است که یک طبقه بالایی (که اشراف باشند) وجود دارد، و یک طبقه میانی (که در جاهای دیگر احتمالا آنها را طبقه بالا می دانند) که خودش به درجات مختلف می تواند تقسیم شود، و یک طبقه بزرگ کارگر. باز هم به طور سنتی طبقه کارگر بودن در این کشور یک افتخار است. یعنی آنهایی که خود را جزو این طبقه می دانند به هویت خود می بالند، و تمام ویژگی های آن را مثبت تلقی می کنند، و نمی خواهند رفتارشان یا حرف زدنشان رنگ و بوی طبقه دیگری را بگیرد. این افتخار به طبقه خود چیزی است که اینجا به «آگاهی طبقاتی» معروف است. یعنی از جایگاه طبقاتی خود آگاه باشی و به آن افتخار کنی. تحقیق زیادی روی ویژگی های این طبقه انجام شده. اینکه روابط خانوادگی و محله ای آنها چطور است، لهجه و حرف زدنشان چه تفاوتی با دیگران دارد، ارزشها و هنجارهایشان چیست...
از طرف دیگر در طبقه متوسط هم رفتارها، سبک زندگی، لهجه، متفاوت است و این طبقه هم تمایل به حفظ ارزشهای خود و عدم تلاقی به طبقات دیگر دارد. همین طور هم طبقه بالای جامعه. و جالب اینجاست که ویژگی های بالاترین طیف طبقه بالایی جامعه با پایین ترین سر طبقه پایین مشابهت دارد. جایجایی طبقاتی هم آن قدرها اتفاق نمی افتد و معمولا هر کسی از جایی که قرار گرفته راضی است. اما نکته دیگر اینجاست که در سالهای اخیر تغییراتی در قدرت خرید و بنابراین در سبک زندگی مردم به وجود آمده که به نوعی احساس می کنند دیگر طبقه معنا ندارد، به عبارتی همه خود را «طبقه متوسط» می دانند و بسیاری از جامعه شناسان نیز با‌ آنها همصدا هستند و طبقه را ملغی شده اعلام کرده اند. با این حال ارزشهای طبقات همچنان دست نخورده باقی مانده است. 

اما در این بین طبقه ای جدید هم متولد شده است. این طبقه در شهرها (شهرهای جهانی) به وجود آمده. این طبقه ویژگی های پست مدرن دارد و از نظر هویتی مثل یک چهل تکه است که وجه مشترک افرادش باز بودن فکرشان بر روی پدیده های نو، فرهنگ های متفاوت، و جهانی تازه است. این طبقه ممکن است کاملا برخلاف قومیت خود لباس بپوشد، غذاهای غیر معروف نقاط دیگر جهان را بخورد، و از موسیقی آلترناتیو لذت ببرد.



۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

پنل بررسی تقلب

بالاخره این طور شد که ناچار یکی از ورقه هایی را که کپی پیست از ویکی پدیا و یکی دو سایت دیگر بود، به مسئول درس گزارش کردم. او هم با نگاهی به گزارش تایید کرد و گفت این را باید صفر بدهی. دو سه روز بعد، از دفتر دانشگاه ایمیلی دریافت کردم که باید فرمی را پر کنم و ضمیمه گزارش کنم. در این فرم باید نمره دهنده و یک استاد دیگر (یعنی حداقل دو نفر) تایید می کردند که تقلب صورت گرفته، و برگه را ضمیمه گزارش ترن ایت این می کردند (من باید این کار را می کردم). 
بعد از انجام این مراحل، نمره ها روی سایت اعلام شد و شب دانشجویی که صفر شده بود یک ایمیل به من زد که من مقاله ام را به موقع تحویل داده ام ولی توی لیست صفر شده ام. چرا؟ این هم سند ارسال به موقع مقاله! (تاریخ فرستادنش ضمیمه بود). خب، دلم سوخت که حالا تا صبح باید فکر و خیال بکند که چرا این طوری شده. ولی مگر هیچ احتمالی نمی دهد که تقلبش کشف بشود؟ این را هم بگویم که دانشجوی خارجی بود و بنابراین احتمالا با سخت گیری های اینجا ناآشناست.
طبق توصیه ها تنها جوابی که دادم این بود که نامه ات را دریافت کردم و بررسی می کنیم و کسی با او در تماس خواهد بود. حالا باز ایمیلی گرفته ام که یکی از دو امضا کننده گزارش باید در جلسه ای با حضور خود دانشجو شرکت کنند. در این جلسه به دانشجو گفته می شود که اشکال کارش کجا بوده و امکان دفاع به او داده می شود. ضمن اینکه «استاد پشتیبان» دانشجو هم به عنوان حامی او حضور خواهد داشت. 
خوشبختانه قرار نیست من بروم. خوشحال نمی شود در چنین جلسه ای حاضر باشم، آن هم به عنوان شاکی! احتمالا در نهایت ازش تعهد می گیرند.

۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

خودم را معرفی می کنم!

شما هم مثل من مشکل به خاطر سپردن اسم دانشجویان کلاس را دارید؟ برای من این مشکل خیلی بزرگی بود. جلسه اول را به معرفی کامل همدیگر می گذراندیم. از کتابهایی که خوانده ایم یا داریم می خوانیم، از فیلم هایی که می بینیم، شهر و کشورمان، معنی اسم مان می گفتیم، اما باز هم جلسه دوم به جز یکی دو نفر هیچ کدام از اسم ها را با قیافه ها نمی توانستم مطابقت بدهم. حتی بعد از دو سه جلسه، دیگر رویم نمی شد که حاضر غایب کنم، چون هنوز کسی را نمی شناختم و احساس می کردم این یک نقطه ضعف است. سال گذشته اواخر ترم دوم، وقتی هنوز اسم یکی از دانشجویان را یادم نبود (اما تقریبا با همه دوست شده بودم)، برگشت به شوخی گفت «هوووم، منو نمی شناسی؟ باااشه!» (البته به انگلیسی گفت :)‌) و همین هم باعث شد که اسمش را تا آخر ترم فراموش نکنم. اما مشکل در مورد بقیه همچنان برقرار بود و هست. 
حالا یک ایده خوب در کلاسهای آموزش «پشتیبانی تحصیلی student support and personal tutoring» یاد گرفته ام. اول اینکه به جای روش متداول حاضر غایب کردن، هر جلسه لیست دانشجویان را روی میز جلو می گذاشتند که هر کسی آمد جلوی اسمش را امضا کند. دوم اینکه به هر کسی یک برگه رنگی داده شد که به هر شکلی که خواست تا کند و اسمش را دو طرفش بزرگ و پررنگ بنویسد و بگذارد جلوی خودش روی میز. به این ترتیب با تکرار دیدن اسم و قیافه خیلی زودتر اسمها در ذهن می ماند. ضمن اینکه اگر هم نماند، همیشه اسم طرف جلویش هست و می شود تقلب کرد! این برگه در همه کلاسها همراه دانشجو هست و با یک بار درست کردنش می شود مکرر از آن استفاده کرد. 

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

پشتیبانی تحصیلی

امروز از دوستانم می پرسیدم معادل فارسی personal tutor در دانشگاه های ایران چیست؟ 
آخرین باری که دانشگاه تهران بودم از روی بوردها به نظرم رسید که طرح مشابهی در این دانشگاه اجرا می شود (یا حداقل در دانشکده حقوق و علوم سیاسی) اما از کم و کیف آن بی خبرم. 
معادلی که دوستانم پیشنهاد کردند و تعریف شان از این عبارت، توضیح دهنده مفهوم آن در دانشگاه هایی که من اینجا می شناسم نیست. مثلا «معلم خصوصی» اصلا این نقش را توضیح نمی دهد. یکی از دوستانم می پرسید آیا منظور «پشتیبان تحصیلی» است؟ اول به نظرم این واژه به مفهومی که در نظر داشتم نزدیک تر آمد، هر چند «تحصیلی» بیان کننده تمام نقش پرسنال تیوتر نیست. اما به student support نزدیک است، با اینکه دربرگیرنده تمام ویژگی های آن هم نیست. تعریف دوستم از پشتیبان تحصیلی این بود:
پشتيبان تحصيلي كسيه كه برنامه ريزي مطالعه مي كنه براي دانش آموز يا دانشجو و پي گير اجراي اين برنامه ريزي مي شه و توي آموزش و رفع اشكال هم كمك مي كنه.
 آیا کسی از معادل فارسی این دو کلمه و ویژگی ها و وظایف مرتبط با آن خبر دارد؟

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

بسیار سفر باید کرد!


خیلی شده که دیده ام افراد محل کارشان را عوض می کنند، و با عوض کردن محل کار، شهر و حتی کشورشان و محل زندگی شان هم عوض می شود. خیلی سعی کرده ام که پاسخش را پیدا کنم که چرا. وقتی مزایای یک کار در هر دو جا شبیه هم است، چرا باید تن به جابجایی های استرس زا داد.
جواب برایم پوشیده بود تا چند وقت پیش که با دوست و همکارم دوژ صحبت می کردم. او سال گذشته از تزش دفاع کرد و در حال حاضر به طور قراردادی و پاره وقت در دانشگاه خودمان تدریس می کند. می گفت دارد تلاش می کند که کار پیدا کند، در حالی که می دانم دانشگاه خودمان که او را می شناسند راحت تر به او کار پیشنهاد خواهند کرد.
پرسیدم «تدریس را دوست نداری؟»
گفت «چرا دوست دارم، ولی اگر همین جا بمانم پیشرفت نمی کنم.»
پرسیدم چرا؟
گفت «اینجا همیشه مثل یک دانشجو بهم نگاه می کنند. نمی توانند موقعیت امروزم را ببینند. باید بروم جایی که امروز مرا ببینند. تازه بعد هم باز اگر بخواهم پیشرفت کنم باید جای دیگری را پیدا کنم، وگرنه همانجایی که روز اول بودم خواهم ماند.»

در مورد دانشگاه ها قبلا این را شنیده بودم که مثلا اگر کسی دوره لیسانس اش را در آکسفورد گذرانده، بهتر است فوق لیسانس اش را جای دیگری (به همان خوبی) بگیرد، در غیر این صورت به عنوان کسی که ریسک پذیر نیست، قابلیت انطباق ندارد، و تجربه اش کم است، موقعیت های خوب شغلی را از دست خواهد داد.

شما هم استرس جا به جایی را به امنیت یک جا ماندن ترجیح می دهید؟