۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

هفته خاکستری

روزهای هفته برای آنها:

Sunday Monday Happy days
Tuesday Wednesday Happy days
Thursday Friday Happy days
Saturday, what a day!

روزهای هفته برای ما:

شنبه روز بدی بود، روز بی حوصلگی، وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه من، جدول نیمه تموم، همه خونه هاش سیاه، روی خونه جغد شوم
...
جمعه حرف تازه ای برام نداشت، هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود...

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

راننده‌های خوش‌اخلاق

رانندگی شغل سختی‌است. مسیرهای هر روزه را بارها پیمودن و هم‌صحبت و معاشر نداشتن کار را یکنواخت‌تر و خسته‌کننده تر می کند. عجیب نیست اگر همین شغل فرساینده باعث بداخلاقی و اخم و تخم راننده‌ها شود. سه تجربه از راننده‌های قطار، اتوبوس، و تاکسی در لندن را اینجا بازگو می‌کنم. 
راننده تاکسی
تاکسی شاید اجتماعی‌ترین وسیله حمل و نقل عمومی برای راننده‌ها باشد. همه جای دنیا راننده‌ها با مسافران گرم می‌گیرند و صحبت می‌کنند. یک روز از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم و حالم خیلی بد بود. از پله‌برقی مترو پایین رفتم و دیدم قطار توقف کرده و درهایش باز است و داخلش پر. تا رسیدم تو، راننده اعلام کرد در ایستگاه‌های بعدی مشکلی پیش آمده و تا اطلاع ثانوی قطار حرکت نمی‌کند. کمی ماندم ولی دیدم طاقت ایستادن در آن فضای خفه را ندارم. خودم را به خیابان رساندم و به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم ولی باز نگران شدم. حتی طاقت حرکت‌ اتوبوس را برای یک ساعت تا رسیدن به نزدیکی خانه نداشتم. دلم را به دریا زدم و تاکسی گرفتم. فکر کردم تا جایی از مسیر را با تاکسی بروم و بعد با مترو خودم را به خانه برسانم. 
سوار که شدم راننده کمی در آینه نگاه کرد و گفت چرا گرفته‌ای؟ لبخند بزن! گفتم حالم خوب نیست. شیشه بین راننده و مسافر را باز کرد و یک بسته آب نبات نعنایی تعارف کرد. گفت این خیلی موثر است. وقتی پیاده می‌شدم می‌خواست تمام آب نبات‌ها را بدهد، که نگرفتم. اما بی‌اغراق همان توجه دادنش به لبخند مسیر را برایم تحمل‌پذیر کرد. 
راننده اتوبوس
اینجا اتوبوس در همه ایستگاه‌هایش توقف نمی‌کند. فقط زمانی توقف می‌کند که کسی بخواهد پیاده شود (و دکمه استاپ را زده باشد) یا کسی از توی ایستگاه بخواهد سوار شود (و برای اتوبوس دست تکان داده باشد). شب بود. ایستگاه‌ها خلوت بودند. دکمه ایستگاه زده شد و اتوبوس توقف کرد و درهایش را باز کرد. کسی پیاده نشد. قبل از ایستگاه بعدی باز هم چراغ توقف اتوبوس روشن شد و اتوبوس ایستاد و کسی پیاده نشد. موقعی که اتوبوس حرکت کرد راننده از توی کابینش و توی بلندگو با یک لحن خنده و شوخی گفت «اینکه هی دکمه استاپ رو بزنید کمکی به زودتر رسیدن‌تون نمی‌کنه. مطمئن باشید تو ایستگاهی که بخواهید پیاده بشید نگه می‌دارم. لطفا هی دکمه رو نزنید.» 
بعد برای ایستگاه بعدی قبل از رسیدن اسم ایستگاه را گفت و تاکید کرد اگر کسی اینجا پیاده می‌شود الان وقتش است که استاپ را بزند. در تمام این مدت لحنش از ادب و شوخی دور نشد، مسافرها با خودشان کمی خندیدند، این حرفها هم توهین به کسی نبود و باعث ناراحتی هیچ کس نشد. اعصاب مسافران هم راحت ماند. 
راننده قطار
راننده قطار از همه کمتر با مسافران در ارتباط است و محیط کاریش از همه ایزوله‌تر است. کارش از همه یکنواخت‌تر و خسته‌کننده‌تر. ولی بذله‌گویی این راننده‌ها از همه در تجربیات من بیشتر بوده. 
در شلوغ‌ترین ساعت روز وقتی ادارات تعطیل می‌شوند و همه باید خودشان را به قطاری که از شهر خارج می‌شود برسانند، وقتی که جای نفس کشیدن در قطار نیست، از دانشگاه برمی‌گشتم. قطار که ایستاد تا سوارش شویم، پر پر بود. مثل یک کتابخانه پر از کتاب. هیچ کس هم پیاده نشد، چند نفر هم داشتند سوار می‌شدند. من هم سوار شدم. قطار بعدی یک دقیقه بعد می‌آمد. صدای راننده از توی بلندگو آمد که می‌گفت: «هول نشید، یک قطار دیگه درست بعد از این یکی هست که می‌تونید سوارش بشید... در ضمن می‌گن یه بار مشروبات الکلی رایگان هم توش برقراره!!» که مسافرها از این تکه تبلیغاتی (غیر واقعی) دوم زدند زیر خنده. قطار پر حرکت کرد، ولی شوخی راننده در تلطیف روحیه استرس مسافران ساعت شلوغ (که بنابر تحقیقی استرسش هم اندازه ماموریت رفتن خلبان‌های جنگنده است) واقعا موثر بود.

بله با سخت‌ترین مشاغل هم می‌شود خوشحال بود و دیگران را خوشحال کرد. 

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

تصویر کودکان ما در آینه جامعه

فرق هست بین برنامه‌های کودک شبکه‌های مختلف تلویزیونی.
امروز پسرم (که دوازده‌ سالش است) بعد از برگشتن از پینگ پونگ آمد تلویزیون را روشن کرد و زد روی کانال سی‌بی‌بی‌سی (کانال کودکان بی‌بی‌سی). یک موزیک هیجانی و شاد گذاشته بود روی یک گزارش‌طور (بی‌بی‌سی متخصص برنامه‌های مستند و ریالیتی تی‌وی و اینهاست). اول فکر کردم از این اردوهاست که بچه‌ها را می‌برند تفریح و ماجراجویی. بعد دقت کردم دیدم بچه‌ای که از درخت رفته بالا یک دست ندارد. فکر کردم بازی‌ش این طوری است که باید دستت را توی لباست قایم کنی و یک دستی بازی کنی. بعد گوش کردم دیدم می‌گوید آنتونی دست راستش را توی یک تصادف از دست داده. 
خب. لحن گوینده مثل لحنی بود که این جمله را می‌خواند: «آنتونی رفته سر کوچه شکلات بخره که با ماشین بابانوئل مواجه می‌شه!» یعنی دقیقا با همین شادابی و هیجان گفت «آنتونی دست راستش رو چند سال پیش توی یک تصادف از دست داده.» بعد هم از فعالیت‌های روزمره آنتونی گزارش نشان داد که حالا با یک دست چقدر خوب از پس همه زندگی‌اش برمی‌آید و یاد گرفته مثلا با دست چپ بنویسد و با یک دست لباس عوض کند.
بعدش با مامان آنتونی صحبت کرده بود که می‌گفت بعد از تصادف ما فقط خوشحال بودیم که همه زنده ماندیم و اولین قدم این بود که آنتونی بپذیرد که دیگر آن یک دست را ندارد.

فقط تصور کنید عمق اندوهی که من مادر می‌توانستم با شنیدن این جمله‌ها حس کنم. منتها برنامه‌ نه دلسوزانه بود، نه بی‌رحمانه، نه روضه‌خوانی.

قسمت بعدیش یه دختر بچه پنج شش ساله بود که یک دست و یک پا نداشت (نمی‌دانم چرا چون تمام برنامه را ندیدم) و یک صندوق دست و پای مصنوعی داشت که در سنین مختلف بهش داده بودند و یکی از سرگرمی‌هایش این بود که با اینها بازی کند و یکی یکی امتحانشان کند و مثلا کفش بپوشاندشان. بعد می‌گفت مثلا این یکی را دوست ندارم چون رنگش به زردی می‌زند، یا این یکی انگشتهایش با هم فاصله ندارند.
قسمت بعدی این برنامه هم به این اختصاص داشت که حالا علم و تکنولوژی هر روز دارد بیشتر پیشرفت می‌کند و دست و پاهای مصنوعی طبیعی‌تری برای افراد می‌سازند که خیلی شباهت به بافت واقعی داشته باشند و حتی بشود از مغز بهشان فرمان داد و حرکتشان داد.

خب این یک دیدگاه نسبت به جامعه و کودک و بیماری یا نقص عضو.

دیشب در سمپوزیومی بودم که یکی از موضوعات ارائه شده در آن مربوط به تصویرسازی رسانه‌ها در مورد کودکان فلسطینی بود. کسی که این تحقیق را ارائه می‌کرد، یک دختر فلسطینی بود و می‌گفت تصویر کودک فلسطینی همیشه یا یک قربانی است که طفلکی را باید حمایت کرد، یا اینکه تصویر بچه‌ای است که دارد سنگ پرت می‌کند و باید خودمان را ازش در امان بداریم. و خود کودک انگار آدم نیست، موضوع نیست، و عاملیت ندارد. می گفت این به دو دلیل برمی‌گردد. یکی تامین‌کنندگان مالی این رسانه‌ها هستند که اگر ان جی اوها باشند تصویر کودک بی‌پناه را حمایت می‌کنند، اگر سیاسی باشند تصویر کودک سنگ انداز را حمایت می‌کنند. و دلیل دیگر این که در رسانه‌ها نمی‌توانند علیه اسرائیل مستقیم حرف بزنند، در نتیجه به تصویر کودک متوسل می‌شوند و این فقط به ضرر آن بچه‌هاست.

اینجا فقط می‌توانم این جور جمع‌بندی کنم که حتی وقتی بچه‌ای هستی که داری زندگی خودت را می کنی، ممکن است ازت تصویری بسازند که خودت ازش بی‌اطلاعی ولی آن تصویر تو را تعریف می‌کند. اگر شانس آورده باشی و کودک انگلیسی باشی، به جای اینکه مورد ترحم بیجا قرار بگیری، توانمند می‌بیننت و به جامعه توانمند معرفی می‌شوی. اگر بدشانسی بیاوری و کودک فلسطینی، آفریقایی، ایرانی باشی، تصویری که ازت به جا می‌ماند مخدوش است. شاید لازم باشد ما خودمان هم در این تصویرسازی‌ها دقت کنیم. 

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد

فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد-بهمن محصص
چند شب پیش این فیلم را در بریتیش میوزیم نمایش دادند. فیلم ساخته میترا فراهانی‌ است و نام آن از نام اثر بهمن محصص به همین نام گرفته شده. به گفته محصص، از خوشحالی زوزه کشیدن فی‌فی یک جور طنز پنهان است، مثل وقتی می‌گوییم «مردم از خوشی!»
فیلم بازگویی زندگی و کار محصص است و او را تا مرگش همراهی می‌کند. 
به دو مساله در فیلم اشاره می‌شود. یکی اینکه محصص در جوانی خودش را به عنوان هنرمند، یک شخصیت تاریخی می‌دانسته که اثرش و هنرش تغییر ایجاد می‌کند و اهمیت دارد. ولی وقتی روزهای پیری‌اش را نشان می‌دهد او دیگر به این نتیجه رسیده که کارهایش کاملا بی تاثیرند و هیچ کس کاری برای تاریخ و بشریت نمی‌تواند بکند. به نظر می‌رسد برای همین خیلی از آثارش را نابود می کند و به این کار خودش می‌خندد. خنده‌اش کاملا زنده و شاد است ولی در عین حال تلخ و معنادار. قسمتی از شخصیتش اصلا در این خنده‌هاست.
دوم اینکه در پیری‌اش در هتلی زندگی می‌کند که زندگی خیلی ساده است در یک هتل معمولی و با فروش کارهای کوچک و مجسمه‌هایش دارد زندگیش را می‌گذراند.
محصص با شاه موافق نبوده. ولی ازش سفارش کار گرفته. بعد عقاید خودش را با شیطنت به صورت نشانه‌های کوچک در اثر سفارشی‌اش آورده. در قیافه شاه، در سفت گرفتن شنلی که روی دوشش است، در پاهایی که در چکمه است و به نحو اغراق‌آمیزی بزرگ است. منتها شاه می‌فهمد. شاید هم نمادها را درنیافته باشد ولی کاربه دلش نمی‌نشیند و ترجیح می‌دهد مجسمه را نابود کند.
پس محصص از اول سفارش می‌گرفته هر چند رسالت تاریخی برای خودش قایل بوده و اصلا شاید برای همین.
حالا در پیری‌اش وقتی میترا فراهانی می پرسد سفارش می پذیری یا نه، خوشحال می‌شود. احساس می‌کند کسی هست که قدر اثرش رو می‌داند و دوست دارد کارش را داشته باشد. اولین تلاش برای اینکه سفارش بگیرند ولی شکست می‌خورد. خانمی که پشت خط است و ما نمی‌بینیمش و صدایش را دفرمه کرده‌اند که نشناسیمش، خیلی تحقیرآمیز در مورد کارهای محصص صحبت می‌کند و می‌گوید اصلا این همه پول بدهم برای کاری که نمی‌دانم چیست؟ محصص هم می‌گوید شاه و ملکه به من سفارش می‌دادند....
تلاش دوم، دو برادر هستند که ندید سفارش می‌دهند و اصلا چانه نمی‌زنند و می‌گویند هر چقدر بگوید ما می دهیم برایش. چون کار محصص و ارزشش را می‌شناسند. حالا ممکن است فکر کنیم ارزش مادی کار را می‌شناسند. ولی یک دلال هنری باید ارزش هنری را هم بشناسد وگرنه موفق نمی‌شود.

 وقتی محصص با اینها ملاقات می‌کند انگار زنده شده باشد، خوشحال است. و در چند ملاقات به این نتیجه می‌رسد که یک لیست بدهد و می‌گوید اینها را هم می‌فروشم. از جمله همین تابلوی فی‌فی. وقتی می گوید من این تابلو را همه جا بردم، در همه نمایشگاه‌ها شرکت کرده، هیچ وقت از خودم جدایش نکردم، و وصف حال من است، ولی الان می‌خواهم بفروشمش.. وقتی ما می‌دانیم که محصص خیلی از آثارش را نابود کرده با خیال راحت، ولی از فی‌فی دل نکنده، و حالا دارد می‌فروشدش، آدم به این نتیجه می‌رسد که دیگر محصص دارد می‌میرد. انگار مشعل را حالا داده به دست این دو نفر و خودش دارد می‌رود.
البته وقتی با هم فیلم ویسکونتی را می‌بینند که می‌گوید پلنگ ها می‌روند و جایشان را شغالها و کفتارها می گیرند، می‌شود تصور کرد که محصص خود را پلنگ می‌داند و پایان دوره پلنگ‌ها و آغاز دوره شغالها و کفتارها (شاید آن دو برادر نقاش) را می‌بیند. آن دو نفر هم این را می‌دانند. این جمله رو بارها تکرار می‌کنند و تلخ تکرار می‌کنند.
آدم می‌تواند تصور کند که این هم آخرین اثری بود که محصص نابود کرد، یا شاید نه. این آن اثری بود که هیچ وقت نمی‌خواست نابود کند. جای فکر دارد این کار. 
و لحظه مرگش این طوری است که مثل خیلی وقتهای دیگر که فراهانی دارد در هتل فیلمبرداری می‌کند، آن شب هم داشته با سایه مجسمه‌ها بازی می کرده و فیلم می‌گرفته. محصص می‌گوید من حالم خوب نیست می‌روم بخوابم. فراهانی می‌گوید من جمع می کنم می‌روم. محصص می‌گوید نه. بمان کارت را بکن. بعد از مدتی صدا می‌کند فراهانی را که خون بالا آوردم و حالم بد است. ولی نمی‌گذارد او دکتر و آمبولانس خبر کند. می‌گوید دارم می‌میرم ولی نمی‌خواهد نمیرد. مرگ غم انگیزی است ولی انگار انتخابی باشد، هر چند خودکشی نیست. فراهانی اینجاها دوربین را رها کرده و رفته پیش محصص و برای همین ما فقط صداها را می‌شنویم. 
ابراهیم گلستان گفت «یک شب محصص بهم زنگ زد و گفت حالم خوب نیست. صبح یک خانمی زنگ زد که نمی‌شناختم و گفت من میترا فراهانیم. محصص فوت کرده. گفتم از کجا به من زنگ زدید؟ گفت دیدم دیشب به شما زنگ زده بود و صحبت می‌کرد.»

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

حصارکشی (ادامه بحث اعتصاب)

این مطلب مربوط به اعتصاب سراسری کارکنان دانشگاه در انگلستان است.
اعتصاب تکنیک‌ها و تاک‌ تیک‌های مختلفی دارد. هر روشی در کشورها بارها آزموده شده، سرکوب شده، به دادگاه کشیده شده، حکم گرفته، و سرانجام قانونی شده (یا بعضی جاها هنوز قانونی نشده. مثلا همین بحث حصارکشی در امریکا همچنان در بعضی ایالت‌ها با محدودیت مواجه است). 
حصارکشی یا picketing روشی مسالمت‌جویانه و غیرخشونت‌آمیز است که اعتصاب کنندگان جلوی درهای ورودی اصلی محل کارشان زنجیره تشکیل می‌دهند و همکاران‌شان را تشویق می‌کنند که به آنها بپیوندند و سرکار نروند. یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم، به نوعی همکارانشان را در رودربایستی و فشار قرار می‌دهند که از خط حصار یا picket line عبور نکنند و وارد محل کارشان نشوند. 
اتحادیه برای اعضایش فرم‌هایی فرستاده که جایگاه خودشان را در حصار مشخص کنند و بگویند در چه ساعتی روبروی کدام در به حصار می‌پیوندند. 

اتحادیه دانشجویان هم رای به حمایت از اعتصاب کارکنان داده، چون به نظرشان حقوق کارکنان در کیفیت آموزش تاثیر دارد. 
از طرف دیگر امروز (یعنی یک روز قبل از اعتصاب) دانشگاه به همه دانشجویانش ایمیل داده که این سه اتحادیه تصمیم به اعتصاب دارند و پیشاپیش از این اختلال عذرخواهی می‌کنیم و امیدواریم درک کنید. ولی چون بسیاری از کارکنان دانشگاه عضو این اتحادیه‌ها نیستند، دانشگاه به کارش ادامه می‌دهد. 
اتحادیه هم خبر داده که طی هفته گذشته تقاضای عضویت در اتحادیه سه برابر شده (تا افراد از حمایت قانونی اتحادیه برای شرکت در اعتصاب برخوردار شوند)، که خودش نشان از نارضایتی دارد.

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

سازوکارهای یک اعتصاب دموکراتیک (۲)

ایمیلی از طرف یکی از اساتید ارشد دانشکده داشتیم که از طرف نماینده اتحادیه در دانشگاه فرستاده شده بود. حرفش این بود که اگر می‌خواهید در اعتصاب شرکت کنید و عضو اتحادیه نیستید هنوز برای عضویت (تا هفته آینده) وقت هست. اگر عضو اتحادیه شوید، سندیکا به موجب قانون از شما دفاع خواهد کرد و مرعوب لحن تهدیدآمیز مدیریت دانشگاه نشوید.اگر تصمیم گرفته‌اید که در اعتصاب شرکت کنید، این حق شماست. ضمنا یک اسلاید به ایمیل پیوست کرده بود که اگر روز پنجشنبه کلاس دارید این را به دانشجویانتان نشان بدهید و از اعتصاب هفته بعد باخبرشان کنید. 
به علاوه، نماینده سندیکا گفته است که لازم نیست فرم دانشگاه را پر کنید و مدیریت را از اعتصاب‌تان باخبر کنید. آنها می‌دانند و بهشان اطلاع‌رسانی شده که پنجشنبه اعتصاب است. «البته هر عضوی آزاد است که اگر خواست به دانشگاه اطلاع دهد، اما اتحادیه توصیه می‌کند این کار را نکنید. هنگام بازگشت به کار، اگر مورد سوال مدیریت قرار گرفتید، با افتخار بگویید که در اعتصاب بودید.»
این اعتصاب سراسری کارکنان دانشگاه مربوط به انگلستان است.

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

سازوکارهای یک اعتصاب دموکراتیک

اعلام شده که پنجشنبه دو هفته دیگر، سی و یک اکتبر، کارکنان دانشگاه‌ها در انگلیس اعتصاب سراسری دارند. این اعتصاب را چند اتحادیه صنفی در جهت فشار آوردن به دولت در جریان مذاکره برای حقوق کارکنان دانشگاه، به طور هماهنگ برنامه‌ریزی کرده‌اند.
به عنوان یکی از کارکنان حق‌التدیسی که قراردادم برای یک ترم است، این اولین تجربه‌ام در یک حرکت اجتماعی‌ است که نمی‌دانم باید در آن شرکت کنم یا نه. من عضو هیچ اتحادیه صنفی‌ای (جز اتحادیه دانشجویان) نیستم. قبل از اینکه کاری در زمینه تدریس شروع کنم، یک بار دیده بودم که دانشجویانی که تدریس هم می‌کنند با دعوت همین اتحادیه‌ها دست به اعتصاب زدند. در حال حاضر هم می‌بینم که پوسترهای اتحادیه روی تمام بوردهای دانشگاه هست و به خصوص چند نفر از استادان رسمی دانشگاه این پوسترها را به در دفتر کارشان زده‌اند. هفته گذشته هم اعتصاب سراسری معلم‌ها، یک روز مدارس را به تعطیلی کشاند. 
در چند روز اخیر به سایت یکی دو تا از سندیکاها مراجعه کردم تا بدانم ساز و کارشان چگونه است. حق عضویت اتحادیه‌ها کم است و سند و مدرکی برای عضویت نمی‌خواهند، پس خیلی راحت می‌شود عضو یک سندیکا شد. اما مزایایی که اعضا در قبال عضویت در اتحادیه دریافت می‌کنند قابل توجه است: از حمایت‌ها و مشاوره‌های حقوقی رایگان تا انواع بیمه، وام، و تخفیف، و البته مهم‌تر از آن چانه‌زنی با نهادهای قدرت برای حقوق اعضایشان.
امروز یک ایمیل از دانشگاه دریافت کردم که می‌گفت طبق برآورد دانشگاه، اکثریت کارکنان آن بی هیچ کدام از اتحادیه‌های دعوت‌کننده به اعتصاب تعلق ندارند. اما آن تعدادی که عضو این اتحادیه‌ها هستند (که مفروض است که در اعتصاب شرکت می‌کنند) و غیرعضوهایی که می‌خواهند در حرکت حمایتی، آنها هم اعتصاب کنند، باید هر چه زودتر و حداکثر تا دوشنبه فرم ضمیمه به ایمیل را پرکنند و برای دانشگاه بفرستند و شرکت در اعتصاب‌شان را اعلام کنند. این کارکنان دارند از قراردادشان با دانشگاه تخطی می‌کنند و پول ساعاتی که کار نمی‌کنند از حقوق‌شان کسر خواهد شد. بنابراین یک دویست و شصتم حقوق سالیانه آنها بر اساس توافق اتحادیه کارفرمایان دانشگاه‌ها کسر خواهد شد! در ضمن از این ساعت، برای روز پنجشنبه سی و یک اکتبر مرخصی به کسی نخواهیم داد. از آنجا که روز اعتصاب است و ما می‌خواهیم کار دانشگاه ادامه داشته باشد و نخوابد، به همه کارکنان نیاز داریم. 

خب.. حساب کردم که حق عضویت سالیانه یکی از آن اتحادیه‌ها به اضافه کسر یک دویست و شصتم از حقوق سالیانه‌ام هنوز به اندازه حقوق یک روز کاریم نیست! اما هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که می‌خواهم کاسه داغتر از آش شوم. فعلا ترجیح می‌دهم مشاهده کنم و یاد بگیرم. همین.