پیرو پست قبلی درباره کتابهای تصویری کودکان برای موضوعات سخت، کتاب مارمولکهای سبز علیه مستطیلهای قرمز برای معرفی مفهوم جنگ و صلح به کودکان سه تا پنج ساله توصیه شده. این کتاب ضمن پرداختن به موضوع جنگ و کشتار و تلفات، به نحوی موضوع را با کودکان در میان می گذارد که آنها به هیچ وجه در معرض آسیب ذهنی و اضطراب و کابوس قرار نمیگیرند. در ادامه لینک یوتیوب کتاب را میبینید:
۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
کودکان را نباید دست کم گرفت
قرار بود شنونده بحثی باشم درباره کتاب تصویری کودک و موضوعات حساسی که می توانند پوشش دهند. محل گفتگو برای من یک کد پستی بود و یک شماره ساختمان. ساعت شش و نیم باید آنجا می بودم که کمی دیر شده بود.
با عجله از اتوبوس پیاده شدم و از عرض خیابان گذشتم تا به خیابان «سترند» برسم. باید ساختمان شماره هشتاد را پیدا میکردم. اولین ساختمان پلاکش چهارصد و چهل و هشت بود. فکر کردم حالا نیم ساعتی باید راه بروم. کمی که جلوتر رفتم دیدم توالی پلاکها یکی یکی ست: چهارصد و چهل هفت، چهارصد و چهل و شش،... ولی آن طرف خیابان چشمم به پلاک پنجاه و شش خورد. باز بدو بدو خودم را به آن طرف رساندم و بعد از چندین ساختمان بیشماره بالاخره به ساختمان بزرگی رسیدم که شماره هشتاد را خیلی توی چشم و بزرگ رویش حک کرده بودند.
لابی ساختمان بیشتر شبیه یه حیاط بزرگ بود و قبل از گیتهای ورودی در گوشهای کارتها را توزیع می کردند. کارت گرفته وارد شدم و بعد از رسیدن به طبقه ششم و خارج شدن از آسانسور تازه انگار از خواب بیدار شده باشم. اینجا قسمتی از انتشارات پنگوئن بود. نمیدانستم که این انتشارات در بیش از یک ساختمان مستقر است.
پنلی که درباره موضوع صحبت می کردند شامل یک نویسنده/مادر (که در این گفتگو نقش خود را مادر میدید)، مسئول بخش فروش کتاب کودک کتابفروشی واترستونز پیکادیلی (که این شعبهاش به تنهایی بزرگترین کتابفروشی اروپاست)، ادیتور یکی از ایمپرینتهای کتاب کودک انتشارات مکمیلان به عنوان مجری، دو نویسنده/تصویرگر کودک در موضوعات حساس، و یک روزنامهنگار بخش کتاب کودک.
سوال این بود که آیا در کتابهای کودک تابویی وجود دارد که نباید به آن پرداخت؟ (منظور کتابهای تصویری ست که معمولا برای بچه های سه تا پنج ساله در نظر گرفته میشود)
به جز مادر پنل همه موافق این بودند که هیچ محدودیتی در مطرح کردن موضوعات وجود ندارد و فقط باید با حساسیت زیاد و خیلی محتاطانه همه موضوعات را پوشش داد. از جمله مرگ و جنگ. خانمی که به عنوان مادر شرکت کرده بود میگفت چرا باید خاطر بچههای سه چهار ساله مثل برگ گل را با چیزهای تیرهای مثل مرگ و وقایع تلخ و کثیفی مثل جنگ آلوده کنیم؟ حالا خیلی وقت دارند تا این دنیا را بشناسند. چرا نباید تا وقتی فرصت هست زندگی را تمیز و بیآلایش مثل خودشان ببینند؟
... بحث در جریان بود و اکثر حضار موافق بودند که نمیشود بچهها را از واقعیت دنیا دور نگه داشت و بالاخره با آن مواجه میشوند. پس چه بهتر که با یک کلام و تصویر فکر شده و ملایم با آنها صحبت کنیم. اما من به طور موازی در دنیای کودکی خودم سیر میکردم. دنیای پنج شش سالگیم وقتی انقلاب شد و دنیای هشت سال جنگی که پشت سر آن آمد. به یاد کارتونها و برنامههای تلویزیونیای افتادم که قرار بود ما را با این پدیدهها آشنا کند، اما به جایش گاهی میترساندمان. از میان کتابهایی که اسمشان را هم یادم نیست، یکی بود که شاه را به طور نمادین، یک دیو بدجنس «دیگ به سر» معرفی کرده بود. دیوی که با دیدن تصویرش چند شب کابوس دیدم تا مادرم (خیلی عصبانی از نویسنده و تصویرگر، اما همدل با من) کتاب را جلوی چشمم پاره کرد و هیبت دیوش برایم شکست. در عوض یکی کتاب دیگری که مورد علاقهام بود ولی متاسفانه باز هم اسمش یادم نیست زمستانی تیره و تار را ترسیم کرده بود که پسرک قهرمان داستانش تصمیم گرفت برود به جنگ زمستان و خورشید را برگرداند:
«ما میریم ابرا رو جارو بکنیم. ما میریم برفا رو پارو بکنیم. هر کی خورشیدو میخواد، پاشه همرامون بیاد»
دست آخر قهرمان داستان می رفت بالای کوه و دیگر برنمیگشت اما خورشید بهاری پشت سرش درمیآمد.
اعضای پنل بدون القای یک مفهوم ایدئولوژیک، کتابی که برای آشنایی با مفهوم جنگ و صلح پیشنهاد میکردند کتابی بود به نام مارمولکهای سبز علیه مستطیلهای قرمز.
بعد دو نویسنده حاضر در پنل کتابهای خودشان را معرفی کردند: «من و مادربزرگ» کتابی درباره فراموشی و آلزایمر مادربزرگ بود. «کلاه قرمز» کتابی درباره خودکشی!
در دلم جسارت نویسنده و تصویرگر کلاه قرمز را تحسین کردم. کتاب برای کودکانی ست که یکی از نزدیکانشان خودکشی کرده. نحوه بیان داستان و حساسیت بیش از اندازه تصویرهای آن واقعا توجهم را جلب کرد.
اما چطور میشود به این موضوعات حساس پرداخت؟ چه کار باید کرد؟ روزنامهنگار پنل گفت در بهترین حالت خود نویسنده باید درگیر موضوع باشد و تجربهاش را داشته باشد. بعد باید با هر کسی که روی زمین دچار این مشکل هست گفتگو کرد (تا جای ممکن و هر چی بگوییم کم است). درباره نحوه انتقال چه در داستان چه در تصویر باید با روانشناس و متخصص و تا جایی که میشود با هر کس ممکن صحبت کرد و کار را چک کرد. در نهایت این طوری کتابی قابل عرضه خواهیم داشت.
۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه
وطن یعنی جایی که خاطره هست
برای چی دلت تنگ می شه؟ کوچه خیابونها و خونه هایی که دیگه نیستند؟ برای کوچهای که پهنتر شده؟ خیابونی که اتوبان شده؟ خونهای که جاش یه آپارتمان نوساز ساخته شده؟
برای کی دلت تنگ میشه؟ برای آدمهایی که دیگه نیستند؟ اونهایی که رفتهند جاهای دور؟ اونهایی که تغییر کردهند؟ اونهایی که دیگه نه قیافهشون رو می شناسی و نه اخلاقشون رو؟ و تو هم برای اونها قیافه و اخلاقی هستی که عوض شده و اسمی که تغییر نکرده.
وقتی اهل شهری باشی که همه چیزش داره سریع تغییر می کنه، «بهتر» میشه، «نوتر» و «مدرنتر» میشه، هر بار که به شهرت سر میزنی بیشتر احساس غریبی میکنی. هر بار احساس میکنی یک مسافری، یک جهانگرد، و داری شهر ناشناخته رو کشف میکنی. بقیه هم با تو مثل مسافر رفتار می کنند. می برندت به جاهای جدید. به جاهای قشنگی که تغییر کرده و خوب شده.
ولی شهری که برای آدم خاطره نداشته باشه، وطن نیست.
۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه
ماشین یا انسان؟
اینکه ماشین ها جای آدمها را در کارها بگیرند چیز وحشتناکی ست. هر روزی که می گذرد بیشتر با این پدیده مواجه می شوم. اول یکی دو تا صندوق سلف سرویس در فروشگاه درست شد که خودت خریدهای خودت رو ببری اسکن کنی و به دستگاه پول بدهی، بقیه پولت را بگیری، خریدها رو بگذاری توی نایلون و ببری خانه. بعد یواش یواش این صندوق های سلف سرویس تعدادشان زیاد شد و صندوقدارهای فروشگاه تعدادشان کم.
بعدش نوبت بانک رسید. اولش از دستگاههای خودپرداز شروع شد. و این دستگاههای همه کاره کم کم به همه کارهای بانکی نفوذ کردند. یک روز وارد بانک محل شدم و دیدم خبری از باجهها و آدمهای پشت باجه نیست. در عوض دور تا دور دستگاه هست، و چند تا مبل در یک طرف سالن. یک نفر هم گذاشته بودند برای راهنمایی و وقت دادن برای مشاورههای بانکی که در اتاقکهای جداگانه انجام میشد. محیط تر و تمیز و غیر دوستانهای بود به نظرم. بعد کمکم همه بانکها به همین سمت رفتند.
بعدی نوبت بیمارستان و دکتر بود. از این یکی اولش خوشم آمده بود و حالیم نبود که چه کاسهای زیر نیمکاسه ست. وارد بیمارستان شدم برای دیدن یک پزشک متخصص و یک سری آزمایش. به طبقه مورد نظر که رسیدم جای ریسپشن، دو سه تا دستگاه بود. گفته بودند که لطفا خودتان چک این کنید. زبان دستگاه را می شد تعیین کرد. اسم و تاریخ تولد را وارد کردم و نوشت که کجا باید بروم و منتظر باشم تا اسمم روی صفحه کامپیوتری بالای در ظاهر شود. خیلی شیک و تر و تمیز. منتها چون مطمئن نبودم که همین اسم وارد کردن کافیست و نگران از دست دادن وقتم بودم، به راهنمایی که آنجا نشسته بود هم مراجعه کردم تا اطمینانم صد در صد بشود.
بعد چکاین هواپیما بود که به این سرنوشت دچار شد. بعد از اینکه از خانه مراحل چکاین پرواز را انجام دادی باید می رفتی فرودگاه و تعداد چمدانها را به دستگاه سلف سرویس می دادی با رفرنسی که داشتی. دستگاه هم بعد از صدور کارت پرواز، برچسب بار را هم صادر می کرد. البته هنوز باید بار را به یک نفر تحویل داد. هنوز این مرحله کاملا ماشینی نشده.
حالا تازگی ایستگاه متروی نزدیک خانه هم تمام ماشینی شده. قبلا تا همین یکی دو ماه پیش علاوه بر سه تا دستگاه صدور بلیت و تاپ آپ کارت، یک باجه بود که می توانستی از آدمش راهنمایی بگیری و بلیتت رو بگیری یا مشکل بلیتت را حل کنی. همین یک ماه پیش دیدم جای باجه را کاملا کاشی کردهاند و شده یک قسمتی از دیوار. کلا انگار نه خانی آمده نه خانی رفته! از مامور نگهبان مترو پرسیدم چه بلایی سر باجه آمده؟ با لحن دردمندانهای گفت آدمها را دوست ندارند. ماشین جایشان را گرفته.
جایگزینی ماشین با آدمها اتفاق ترسناکی ست. روابط انسانی کمرنگتر و سردتر می شود. این را می شود دید. و حرف نگهبان مترو هم در سرم تکرار می شود: آدمها را دوست ندارند.
۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه
Submit!
امروز تزم رو تحویل دانشگاه دادم. به قول اینها، سابمیت کردم.
توی راه، وقتی به طرف دانشگاه می رفتم یاد روزها و لحظه های خاصی بودم که در این پنج سال بر من گذشته. یاد همه سختی ها، خوشی ها، و تلاشهایم. حس کردم آدم دیگری شده ام.
پنج سال دگرگون کننده گذشت، و در خیلی لحظات آن به نظر می رسید که هیچ کاری نکرده ام یا هیچ کاری نمی کنم. اما امروز می دیدم که انگار این تز در من و با من رشد کرده و حالا ازم جدا شده و من باز تنها شده ام!
حس عجیبی بود، دیدن این همه تغییر، و دیدن اینکه تا همین دیروز که این تز کامل نبود، انگار من هم کامل نبودم.
حالا باز هم راه زیادی مانده. دفاع، تصحیح،... اما امروز حس عجیبی دارم.
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۸, جمعه
داستان انتخابات
انتخابات سراسری بریتانیا و ایرلند شمالی با نتایجی غیر منتظره به پایان رسید. بعضی تجربههای این انتخابات جالب و خاطرهانگیز بودند. و اما چند نکته که اگر ننویسم لال از دنیا خواهم رفت:
۱- معادل اسم این کشور چیست؟ اتحادیه پادشاهی؟ پادشاهی متحد؟ به هر حال اسمش انگلستان نیست. اسمش بریتانیای کبیر هم نیست. UK یا همان کشوری که پرچمش را به عنوان پرچم انگلیس می شناسیم در واقع ترکیبی از چهار کشور کمابیش مستقل است. یکی از این کشورها انگلستان است. دیگری ولز، دیگری اسکاتلند، و دیگری ایرلند شمالی. بریتانیا مجموعه کشورهای این جزیره هستند، که یعنی ایرلند شمالی را شامل نمی شود. بنابراین نمی دانم چطور باید اسم این کشور را برد. جایی که انتخابات در آن انجام شد یو کی است. یعنی جزیره بریتانیا به اضافه ایرلند شمالی.
۲- تا قبل از انتخابات وقتی از این و آن می پرسیدیم چرا دولتی سر کار است که مردم دوستش ندارند، می گفتند چون در انتخابات قبلی خیلیها شرکت نکردند و رای ندادند. پارسال یکی از دانشجویانم سر کلاس خواست که قسمتی از گفتگوی تلویزیونی راسل برند را بشنویم و دربارهاش صحبت کنیم. راسل برند به نوعی سردسته تحریمیهای انگلیسی بود. حرفش این بود که نباید رای داد چون به سیستم اعتقادی نداشت. برایش از جمله مارک تواین گفتم و اینکه من جای او باشم گول این حرفها را نمیخورم.
در این انتخابات ولی در روزهای آخر انتخابات راسل برند در شبکه یوتیوب خودش که یک میلیون بیننده دارد مصاحبه ای با اد میلیبند، رهبر حزب کارگر کرد و فردایش به پیروان خود اعلام کرد که نباید دست روی دست گذاشت و باید رفت و به حزب کارگر رای داد. البته دیگر خیلی دیر بود. برای شرکت در انتخابات افراد باید ثبت نام می کردند و مدتها قبل مهلت ثبت نام تمام شده بود.
به هر حال در این انتخابات بیش از ۶۶ درصد از واجدین شرایط شرکت کردند که درصد بالایی است و بیشترین میزان مشارکت در هیجده سال گذشته بوده است.
۳- حمایت از احزاب یا کاندیداها محدود به حمایت راسل برند از حزب کارگر نبود. هر کدام از احزاب، به خصوص حزب کارگر مورد حمایت چهرههای محبوب ورزشی و هنری قرار گرفتند. حتی تومارهایی هم بود از طرف مثلا مدیران یا شرکتها که برای حمایت از حزب محافظهکار امضا جمع کرده بودند. تومارهایی که مورد موشکافی مطبوعات قرار می گرفت تا ضبط و ربط و رانت امضاکنندگانشان با حزبی که ازش حمایت کردهاند را برملا کنند.
۴- حزبهای کوچک فکر کرده بودند که دوران دوحزبی دیگر به سر آمده و دو حزب بزرگ دیگر نمی توانند اکثریت آرا را کسب کنند و نیاز به حمایت کوچکترها دارند. بنابراین انتخابات پر از احزاب ریز ریز با شعارهای پررنگ شده بود. اینها تا حدودی رایهای چپ را شکستند ولی معلوم شد که دوران احزاب بزرگ و اکثریت به پایان نرسیده.
۵- از چند روز قبل از روز قانونی می شد با پست کردن رای در انتخابات شرکت کرد. اما در روز انتخابات ساعت هفت صبح حوزههای اخذ رای شروع به کار کردند تا.... ده شب. در این مدت تبلیغات تلویزیونی غیر قانونی بود. بنابراین از صبح روز انتخابات بیبیسی شروع کرد به برنامههایی با محتوای راز بقا نشان دادن. در حالی که اطراف حوزههای اخذ رای بحثها داغ بود که به کی باید رای داد، تلویزیون در عالم دیگری سیر می کرد. تبلیغات اینترنتی اما تا حدودی باقی بود و یک مقداری هم ابهام وجود داشت که حالا در عصر اینترنت، قانون انتخابات چه می شود.
۶- مثل شب عید که همه پای تلویزیون منتظر تحویل سال هستند، از ساعت هشت کانال چهار (Channel 4) برنامه ویژه انتخاباتیش را با احتیاط ولی به طور زنده شروع کرد. با احتیاط اینکه نام کاندیدا یا حزبی برده نشود. مثلا کمدین شرکتکننده در برنامه می گفت رایها .... است. و باید حدس می زدیم که منظورش محافظهکارانه ست.
از پنج دقیقه قبل از ساعت ده دقیقهشماری و ثانیهشماری شروع شد. سر ساعت ده مثل سال تحویل، زنگ ساعت به صدا درآمد. بلافاصله گفتند که نتایج نظرسنجی نهایی این بوده که حزب محافظهکار اکثریت را به دست آورده. نتایج برای همه شوکاور و غیرمنتظره بود. حتی برای طرفهای پیروز انتخابات. بلافاصله برنامههای زنده شمارش و اعلام آرا و تحلیل نتایج شروع شد و تا اعلام نهایی آرا ادامه داشت. از ده شب تا ظهر روز بعد، بدون وقفه.
۷- با اعلام نتایج رهبر سه حزب استعفا دادند. اول حزب لیبرال دموکرات که شکست سختی خورد، بیشتر کرسیهای پارلمانیش را از دست داد، و جایگاهش در دولت ائتلافی را هم از دست داد و دوباره به یک حزب اقلیت خیلی کوچک تبدیل شد. دوم رهبر یوکیپ که حزب راست افراطی است و در این انتخابات بیشترین رشد آرا را داشت اما فقط توانست یک کرسی پارلمان را کسب کند و رهبرش هم رای نیاورد. سوم حزب کارگر که با وجود رشد آرای عمومی برای این حزب، بیست و شش کرسی را از دست داد و نتوانست پیروز انتخابات باشد.
۷- با اعلام نتایج رهبر سه حزب استعفا دادند. اول حزب لیبرال دموکرات که شکست سختی خورد، بیشتر کرسیهای پارلمانیش را از دست داد، و جایگاهش در دولت ائتلافی را هم از دست داد و دوباره به یک حزب اقلیت خیلی کوچک تبدیل شد. دوم رهبر یوکیپ که حزب راست افراطی است و در این انتخابات بیشترین رشد آرا را داشت اما فقط توانست یک کرسی پارلمان را کسب کند و رهبرش هم رای نیاورد. سوم حزب کارگر که با وجود رشد آرای عمومی برای این حزب، بیست و شش کرسی را از دست داد و نتوانست پیروز انتخابات باشد.
۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه
هفته خاکستری
روزهای هفته برای آنها:
Sunday Monday Happy days
Tuesday Wednesday Happy days
Thursday Friday Happy days
Saturday, what a day!
روزهای هفته برای ما:
شنبه روز بدی بود، روز بی حوصلگی، وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه من، جدول نیمه تموم، همه خونه هاش سیاه، روی خونه جغد شوم
...
جمعه حرف تازه ای برام نداشت، هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود...
اشتراک در:
پستها (Atom)





