۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

گذری از کنار «غیرکلنگی ها»

این چترفروشی مورد علاقه من است. خیلی وقت ها از کنارش رد می شوم و از توی اتوبوس همیشه نگاه می کنم ببینم سر جایش هست یا نه. باورکردنی نیست که یک کار خانوادگی سالهای سال دوام آورده باشد. چه روزگارانی که ندیده. در تابلوی اصلی نوشته اینجا انواع چتر و عصا ساخته و تعمیر می شود. انواع شلاق اسب موجود است. سالها گذشته و دیگر اسب وسیله نقلیه کارآمدی نیست، اما مغازه سرجای خود باقی ست. مغازه های بزرگ و کوچک دیگر، فروشگاه های زنجیره ای، و برندهای جهانی آمده اند و رفته اند، و این مغازه از جای خود تکان نخورده. 
سال ۱۸۳۰ تاسیس شده
گاهی نگران می شوم که نکند همین روزها ببینم درش را تخته کرده اند و رویش زده اند که در این مکان به زودی شعبه مثلا «گپ» دایر می گردد. 

خوشبختانه این اتفاق دور از ذهن است. 

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

هویت کلنگی، هویت پایدار

اینکه ما به قول کاتوزیان یک جامعه کلنگی داریم که نمی شود در آن برای بلند مدت برنامه ریزی کرد، نمی شود پروژه های دراز مدت را عملی کرد، و همه چیز مثل خانه های بیست سال ساخت مان در معرض کلنگ و تخریب قرار می گیرند تا یک بنای «نو» ساخته شود، آن قدر مطلب جدیدی نیست. مطلوب هم نیست. بدون اینکه بخواهم بیش از این مقایسه کنم، چند نمونه نشانه ای از جامعه اینجا خواهم گفت تا سوال هویتی ام را مطرح کنم. 
اینجا همه خانه ها مسلما زنگ دارند. زنگ ها هم انواع و اقسام دارند. زنگ های بی سیم به خصوص تازگی طرفدار پیدا کرده، از آنهایی که بلندگویش پرتابل است و می شود آدم با خودش به همه جای خانه ببرد. زنگش هم تنظیم می شود و انواع آهنگها را می شود برایش انتخاب کرد. مثلا یکی پارس سگ را به عنوان زنگش انتخاب کرده بود. 
اما کمتر کسی وقتی در خانه می آید زنگ می زند. خانه ها اکثرا کوبه دارند و مراجعین تقریبا بدون استثنا از کوبه استفاده می کنند. خانه قبلی ما کوبه نداشت، در می زدند. اگر فکر می کردند صدا نمی رسد با باز و بسته کردن دریچه پست خبرمان می کردند. تا کوبه (و راه های دیگر باشد) چرا زنگ بزنند!
خانه نوساز خوب است اما عالی نیست. بهترین خانه آن است که حدود صد و پنجاه سالش باشد و تویش نوسازی شده باشد. خانه چهل پنجاه ساله «نوساز» تلقی می شود.
بدون اینکه از مثال های ساختمانی ام دور شوم، نمونه دیگری می گویم که به سوال اصلی برسم. یکی از برنامه های تلویزیونی مورد علاقه من و پسر کوچکم اینجا Grand Designs است. این برنامه هر هفته یک خانه غیر معمول و پست مدرن را معرفی می کند و مراحل طراحی و ساخت و بعد استفاده از آن را نشان می دهد. اینها معمولا خانه های خصوصی هستند که صاحبان شان رویای خود را با ساخت آن مجسم می کنند. معمولا مساله مالی هم بخشی از مسائلی است که این خانواده ها در موردش فکر می کنند و با توجه به آن برنامه ریزی می کنند. 
قسمتی از این برنامه به خانواده جوانی اختصاص داشت که با برنامه ریزی خیلی دقیق داشتند خانه مورد علاقه شان را می ساختند. حساسیت و دقت خانم خانواده (که اصالتا آسیایی بود) مثال زدنی بود. موقع انتخاب وسایل، این خانم همه مبلمان خانه را از اینترنت سفارش داده بود و تمام آن دست دوم بود. اینها آیکون های طراحی مبلمان دهه های مختلف بودند که بعضی از آنها دیگر حتی ساخته نمی شدند و این خانم با قیمت خیلی کم حتی نازلترین کیفیت آنها را هم ندیده گرفته بود. برای مثال یکی از چراغهایی که خریده بود و طرح صنعتی داشت آن قدر زنگ زده بود که اگر در آن وضعیت کسی کنار خیابان می دیدش شاید یک لگد هم بهش می زد! اما همه اینها را تمیز کردند، تعمیر کردند، برق انداختند، رنگ زدند و در دکوراسیون خانه استفاده کردند. نتیجه هم عالی شده بود. 
در اینجا مجری برنامه یک سوال اساسی از آن خانم کرد که مرا خیلی به فکر واداشت. پرسید: «چرا اینها را خریدی؟ اینها همه دست دوم هستند که یعنی متعلق به کسان دیگری بوده اند و تاریخی دارند که مال شما نیست، و زندگی ای داشته اند که ربطی به زندگی شما ندارد. با این موضوع چطور کنار می آیی؟»
خانم جواب داد: «خب این درست، ولی ما هم از این به بعد تاریخ خودمان را به این وسایل می دهیم.» 
من هم توی دلم گفتم: «این هم درست، ولی سوال آقای مجری یک سوال اساسی بود. یک سوال هویتی. ما به هویت های کلنگی انگار عادت کرده ایم.»

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

خیریه

امروز با استاد راهنمایم ملاقات داشتم، که خانمی است چند سال از خودم بزرگتر. پسر بزرگترش همسن پسر کوچک من است. قبل از شروع کارمان احوالپرسی می کردیم، که برایم تعریف کرد که بچه جدیدی وارد محله شان شده و با پسرش (که یازده ساله است) دوست شده. بعد از مدتی فهمیده اند که این دوست جدید مبتلا به سرطان خون است و حالش هم تازگی بد شده و به بیمارستان منتقل شده. مسلما خیلی از این بابت ناراحت بود، هم خودش هم پسرش و هم دوستان دیگرشان در مدرسه. معمولا این طور وقت ها مدرسه از همه بچه هایی که به نوعی تحت تاثیر جریان قرار می گیرند و ممکن است آسیب عاطفی ببینند حمایت می کند و جلسات مشاوره خصوصی و جمعی برایشان برگزار می کند. اما نکته ای که استاد راهنمایم می گفت جالب بود. می گفت برخورد پسرش با موضوع خیلی عاقلانه و بالغ است. به جای اینکه احساساتی بشود و گریه و زاری راه بیندازد، آمده گفته «چرا باید این اتفاق بیفتد؟ باید کاری کنیم. باید به موسسه پژوهش سرطان کمک کنیم!»
وقتی این را می گفت فکر کردم (و به زبان هم آوردم) که چه انگلیسی! استاد راهنمای من خودش انگلیسی نیست و اهل امریکای لاتین است، اما شوهرش انگلیسی است. و البته این مدارس هستند که رویکردهای اجتماعی را یاد بچه ها می دهند.
اینجا خیریه سابقه تاریخی و فرهنگی دارد و کاملا سیستماتیک شده. مردم حداقل یک موسسه خیریه را انتخاب می کنند که ماهیانه و به طور اتوماتیک بهشان کمک کنند. در واقع کمک به خیریه ها یک عمل اجتماعی واجب و بدیهی است. ممکن است این خیریه آکسفام باشد، یا خیریه گمنام کلیسای محل. فرقی نمی کند. ممکن است کمک ها نقدی و ماهیانه باشد که مثلا هر ماه دو پوند به فلان موسسه واریز شود، یا اینکه خرید از یک مغازه خیریه یا کمک های داوطلبانه باشد. موقع استخدام و پذیرش تحصیلی کمک های داوطلبانه به عنوان (تعهد اجتماعی) کاملا لحاظ می شود و موثر است. طوری که اگر چنین سابقه ای موجود نباشد احتمال استخدام کم می شود. حتی دوستی دارم که برای تقاضای اقامتش جزو مدارکی که جور کرده بود مدارک مربوط به کمک های داوطلبانه خیریه بود که برای اینها خیلی مهم است. در مدرسه پسر من هم بچه ها به چهار گروه یا house تقسیم شده اند که هر گروه یکی از اهدافش کمک به یکی از خیریه های محلی است.
آنچه هنوز برای من سوال است این است که انگیزه و نگاهی که باعث شده خیریه چنین جایگاهی در فرهنگ شان داشته باشد چیست؟ مطمئنم که هدفشان رفع بلا از خودشان نیست و با چنین مفهومی ناآشنا هستند. پس چه چیز دیگری می تواند اینجا دخیل باشد؟